![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سروده های بهار
درد دل
سلام به دوستای گلم
راستش چند وقته که به این وبم سر نمیزنم واسه همین اصلا نظرات شماها رو ندیدم از بهداد جون ممنونم و همچنان منتظر داداش گلش هستم تا در مورد شعرهام نظر بده و همینطور از علیرضا اما از عاشق بهار نمیدونم چطور تشکر کنم آخه واقعا نمیدونم کیه؟ ازش خواهش میکنم خودشو بهم معرفی کنه؟؟؟ اما به هر حال ممنون ازش که بهم سر میزنه فعلا بای
|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 14:5
چی میشد
چی میشد زندگی ما سراسر شور بودو غوغا چی میشد زندگی ما پر بود از گلها و رویا چی میشد با غم بجنگیم دل ماها گه جوون چی میشد با دل بمونیم مثل یاقوت توی دریا چی میشد پروانه بودیم توی باغها روی گلها چی میشد یه قایق بودیم مثل ماهی توی موجا |+| نوشته شده توسط بهار در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 ساعت 14:34
![]() |+| نوشته شده توسط بهار در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 ساعت 14:33
چه غم انگیز است
چه غم انگیز است چشم بر آسمان دوختن ، ولی خورشید زیبا را ندیدن چه غم انگیز است ،سلام گل را بی پاسخ گذاشتن چه غم انگیز است،اشک ابر را ندیدن چه غم انگیز است صدای بال شاپرک را نشنیدن چه غم انگیز است ،قلب عاشق دلسوخته ای را شکستن و... و او را به انتظار گذاشتن و چه غم انگیز است ،رفتن و بذر بی وفایی را کاشتن اما اما... در پس همه اینها چه زیباست، چه زیباست باز گشتن و زندگی را زیبا دیدن طعم مهربانی را چشیدن و چه زیباست نور خورشید را طلبیدن و به دنیای جدید خود تابیدن
|+| نوشته شده توسط بهار در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 11:46
دریا
بیقرارم مثل رودی غرق دریا میشوم
خسته ام ،خسته از عشقی که در آن من هویدا میشوم بس که در دریای طوفانی بگشتم در پی ات بس حکایت از تماس موجها دارد تنم من نخواهم ماند در این تاریکی وحشی شب دور خواهم شد از این شب ،من سرود مبهمم عشق آغاز پدید آمدنی آرام داشت صبحدم چلچله ها غرق در آواز شدند آخرین ساز مرا از عمق دریا بشنوید ای کمال قطره های سرنوشت ،دریا منم.. |+| نوشته شده توسط بهار در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 11:40
مسافر غریب
منم آن مسافر غریب عشق
منم آن صدای زوزه کبود منم آن گل شکفته سحر منم آن صدای مبهم غروب منم آن اشک یتیم شهر عشق که ز رخسار نسیم چکیده ام برده ام یاد ز چشم عاشقش در هجوم قلبهای بی تپش میشود همراه با این ناله ها در میان باد ها همراه بود تا که آغاز ندا را می شنید از ته دل تا صدا فریاد بود...
|+| نوشته شده توسط بهار در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 11:33
آنگاه که آسمان را نگاه میکنی و در پشت پرده تاریک شبهایت تنهایی را همخانه خود کرده ای
من در اینجا آسمان را به شوق دیدار تو میشکافم و تنهایی را به امید با تو بودن در دلم حبس میکنم لحظه ای با من باش ،لحظه ای باورم کن،لحظه ای را تا صبح در اینجا سر کن، بگذار تو را در دشت آرزو ها یم بیابم و لحظه ای با تو بودن را حس کنم لحظه ای با من باش ،بگذار گل شادی در لم شکوفا شود |+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 ساعت 22:22
درد دل
آنگاه که آسمان را نگاه میکنی و در پشت پرده تاریک شبهایت تنهایی را همخانه خود کرده ای
من، در اینجا آسمان را به شوق دیدن تو میشکافم، و تنهایی را در سینه ام حبس میکنم لحظه ای با من باش ،لحظه ای باورم کن،لحظه ای را در اینجا در کنارم تا صبح سر کن، بگذار یک بار ،فقط یک بار دیگر تو را در دشت آرزوهایم بیابم و لحظه ای با تو بودن را حس کنم لحظه ای با من باش |+| نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 ساعت 22:11
تو رفتی
رفتی و باغ قشنگ عشقمون خاکی شده
رفتی و درد دل من درد بی یاری شده رفتی ومهر دلامون عشق رویایی شده رفتی و پرواز هم کابوس تنهایی شده رفتی و مهتاب هم دیگر نمی اید شبی رفتی و بارون همی،یک اشک صحرایی شده رفتی و درد جدایی را کسی مرهم نشد بودن تو هر شبم زیبا و یلدایی شده ای عزیز لحظه های زندگی ،ای مونسم در کنارت شمع هم فانوس دریایی شده دشت گلهای شقایق بی وجود پاک تو، مثل یک گلدون بی گل،خار تنهایی شده. |+| نوشته شده توسط بهار در جمعه بیستم مرداد 1385 ساعت 13:15
یک جهان بی پناه
من کیم در این جهان خاک و گل من کیم در این هجوم سرد عشق من کیم یک عابرم ،یک رهگذر یک مسافر بی امید و بی پناه مثل رویا ز خاطرها محو خواهم گشت آن زمان در بین انبوه یه صحرا پر ز خار جنگل و کوه و دمن را پشت سر خواهم گذاشت دور خواهم شد از این دنیای بی مهر و حقیر دور خواهم شد ز دنیایی که در آن هیچ کس، معنی عشق را نمیداند که چیست؟ عشق یعنی با افق یک دل شدن، یا لباسی از شقایق دوختن، عشق یعنی با وجود خستگی، بر گل بی حاصلی دل سوختن عشق یعنی یک جهان آرزو عشق یعنی چشم بر در دوختن. |+| نوشته شده توسط بهار در جمعه بیستم مرداد 1385 ساعت 13:15
میتونم
میتوان در هر طلوع زندگی عشق را در آئینه تکثیر کرد میتوان در هر طلوع و هر خزان لحظه لبخند را تمدید کرد میتوان پرواز را تا بی کران در کتاب زندگی ترسیم کرد میتوان پروانه وار و بی ریا از وفای شمعکی تجلیل کرد میتوان در لحظه ای عاشق شدن درد و غم را تا ابد تهدید کرد . |+| نوشته شده توسط بهار در جمعه بیستم مرداد 1385 ساعت 13:14
کاش
کاش میشد ،زندگی را تازه کرد
کاش میشد عشق را اندازه کرد کاش میشد قلب را آواره کرد کاش میشد اشک را یه چاره کرد کاش میشد مثل یک عقاب دشت ابرهای آسمان را پاره کرد کاش میشد مثل یک شمع غریب عشق را پروانه وار آزاده کرد کاش میشد دل به دریا میزدیم تا که قلب یک صدف را خانه کرد کاش سوز عاشقی در دل نبود تل که غم را در نگاهی ساده کرد |+| نوشته شده توسط بهار در جمعه بیستم مرداد 1385 ساعت 13:13
|